روز تولدم

سلام به همه دوستان و همه کسانی که به من لطف داشتند و تولدم را تبریک گفتن .خواستم اینجا از همشون تشکر کنم.از خواهر عزیز و نازنینم که همیشه یک حامی و دوست خوب برایم بوده و من همه موقعیت شغلی ام را مدیون وجود نازنینش هستم و از دختران با احساس بانو امینم که همیشه به من لطف داشتند و من از اینکه دختران خوبی مثل شما دارم بر خود می بالم و خوشحالم در دو سالی که در خدمت فرشته های بانو امین بودم بهترین و زیباترین خاطراتم رقم خورد ولی حیف که شاید دیگر هیچ وقت چهره های دوست داشتنی شان را نبینم ولی همه تان می دانید که من به خداحافظی ایمان ندارم و هیچ وقت از شما خداحافظی نمی کنم چون یاد و خاطره با شما بودن در یاد من جاودانه است ولی بدانید که من هیچ وقت خیابان دولت بن بست رضا *مجتمع آموزشی بانو امین *را فراموش نخواهم کرد و همیشه به یاد تک تک دخترانم خواهم بود .نیره عزیزم ثنای مهربانم و سارا و سپیده و ثمینه و فاطمه و صبا و حانیه و زینب و ساره و مریم دختر خوش ذوق و با احساسم و ......همه و همه در یادم ماندگارید .حلالم کنید .

شيطان
اندازه يک حبّه قند است
گاهي مي افتد توي فنجانِ دلِ ما 
حل مي شود آرام آرام
بي آنکه اصلا ً ما بفهميم
و روحمان سر مي کشد آن را
آن چاي شيرين را 
شيطان زهرآگين ِديرين را
آن وقت او
خون مي شود در خانه تن
مي چرخد و مي گردد و مي ماند آنجا
او مي شود من

***

طعم دهانم تلخ ِتلخ است
انگار سمي قطره قطره
رفته ميان تاروپودم
اين لکه ها چيست؟
بر روح ِ سرتاپا کبودم!
اي واي پيش از آنکه از اين سم بميرم
بايد که از دست خودت دارو بگيرم
اي آنکه داروخانه ات
هر موقع باز است
من ناخوشم
داروي من راز و نياز است
چشمان من ابر است و هي باران مي آيد
اما بگو
کِي مي رود اين درد و کِي درمان مي آيد؟

***
شب بود اما
صبح آمده اين دوروبرها
اين ردپاي روشن اوست
اين بال و پرها

*** 
لطفت برايم نسخه پيچيد:
يک شيشه شربت، آسمان
يک قرص ِخورشيد
يک استکان ياد خدا بايد بنوشم

معجوني از نور و دعا بايد بنوشم

*عرفان نظر آهاری*

اگر دل کندن آسان بود ؛فرهاد کوه نمی کند؛دل می کند!

رمضان آمد و آهسته صدا کرد مرا

مستعد سفر شهر خدا کرد مرا

در شگفتم ز کرامات و خطا پوشی او

من خطا کردم و او مهر و وفا کرد مرا


دوستان عزیزم در این ایام مرا از دعای خیرتان فراموش نکنید


قلبم کاروانسرایی قدیمی است

من نبودم که این کاروانسرا بود

پی اش را من نکندم

بنایش را من بال نبردم ،دیوارش را من نچیدم

من که آمدم ،او ساخته بود و پرداخته

و دیدم که هزار حجره دارد واز هر حجره قندیلی آویزان

که روشن بود و می سوخت از روغنی که نامش عشق بود
 
قلبم کاروانسرایی قدیمی است

من اما صاحبش نیستم

صاحب این کاروانسرا هم اوست

کلیدش را به من نمی دهد

درها را خودش می بندد ،خودش باز می کند

اختیار داریش با اوست .اجازه همه چیز

قلبم کاروانسرایی قدیمی است

همه می آیند و میروند و هیچ کس نمی ماند

هیچ کس نمی تواند بماند که مسافر خانه جای ماندن نیست

می روند و جز خاک رفتنشان چیزی برای من نمی ماند

کاش قلبم خانه بود

خانه ای کوچک و کسی می آمدو مقیم می شد

می آمد و می ماند و زندگی می کرد ،سالهای سال شاید
......
هر بار که مسافری می آید ،کاروانسرا را چراغان می کنم و روغن

 دان قندیل ها را پر از عشق

هر بار دل می بندم و هر بار فراموش می کنم که مسافر برای

 رفتن آمده است


نمی گذارد

نمی گذارد که درنگ هیچ مسافری طولانی شود

بیرونش می کند و من هر بار در کاروانسرای قلبم می گریم

غیور است و چشم دیدن هیچ مهمانی را ندارد

همه جا را برای خودش می خواهد همه حجره ها را خالی خالی
.....
و روزی که دیگر هیچ مسافری درکاروانسرا نباشد او داخل می
 شود

با صلابت و سنگین و سخت

آن روز دیوار ها فرو خواهد ریخت و قندیل ها آتش خواهد گرفت

و آن روز ،آن روز که او تنها مهمان مقیم من باشد ،کاروانسرا
 ویران خواهد شد

آن روز دیگر نه قلبی خواهد ماند و نه کاروانسرایی

*بانو عرفان نظر آهاری*

قلب من قالی خداست

تار و پودش از پر فرشته هاست

پهن کرده او دل مرا

در اتاق کوچکی در آسمان خراش آفتاب

برق می زند

قالی قشنگ و نو نوار من

از تلاش آفتاب

شب که می شود؛خدا

روی قالی دلم

راه می رود

ذوق می کنم ؛گریه می کنم

اشک من ستاره می شود

هر ستاره ای به سمت ماه می رود

یک شب حواس من نبود

ریخت روی قالی دلم

شیشه ای مرکب سیاه

سال هاست مانده جای آن

جای لکه های اشتباه

ای خدا به من بگو

لکه های چرک مرده را کجا

خاک می کنند

از میان تاروپود قلب

جای جوهر گناه را چطور

پاک می کنند؟

آه!

آه از این همه گناه و اشتباه

آه نام دیگر تو است

آه بال می زند به سوی تو

کبوتر تو است

قلب من دوباره تند تند می زند

مثل اینکه باز هم خدا

روی قالی دلم قدم گذاشته 

در میان رشته های نازک دلم

نقش یک درخت و یک پرنده کاشته

قلب من چقدر قیمتی است

چون که قالی ظریف و دستباف اوست

این پرنده ای که لای تار و پود 

آن نشسته است هدهد است

می پرد به سوی قله های قاف دوست

*بانو عرفان نظر آهاری*




همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند

همان ها که برای همه لبخند دارند

همان ها که همیشه هستند،

برای همه هستند

آدمهای ساده را

باید مثل یک تابلوی نقاشی

ساعتها تماشا کرد

عمرشان کوتاه است

بسکه هر کسی از راه می رسد

یا ازشان سوء استفاده می کند یا

زمینشان میزند

یا درس ساده نبودن بهشان می دهد

آدم های ساده را دوست دارم

بوی ناب آدم میدهند


در آسمان غزل شاعرانه بال زدم

به شوق دیدنتان پرسه در خیال زدم

در انزوای خودم با تو عالمی دارم

به لطف قول و غزل ؛قید قیل و قال زدم

کتاب حافظم از دست من کلافه شده است

چقدر آمدنت را ......چقدر فال زدم

غرور کاذب مهتاب ناگزیر شکست

همان شبی که برایش تو را مثال زدم

غزال من؛غزلم محو خط و خال تو شد

چه شاعرانه بدون خطا به خال زدم!

به قدر یک مژه بر هم زدن ؛تو را دیدم

تمام حرف دلم را در این مجال زدم

*میلاد منجی عالم بشریت مبارک*