اندازه يک حبّه قند است
گاهي مي افتد توي فنجانِ دلِ ما
حل مي شود آرام آرام
بي آنکه اصلا ً ما بفهميمو روحمان سر مي کشد آن را
آن چاي شيرين را
شيطان زهرآگين ِديرين را
آن وقت او
خون مي شود در خانه تن
مي چرخد و مي گردد و مي ماند آنجا
او مي شود من
***
طعم دهانم تلخ ِتلخ است
انگار سمي قطره قطره
رفته ميان تاروپودم
اين لکه ها چيست؟
بر روح ِ سرتاپا کبودم!
اي واي پيش از آنکه از اين سم بميرم
بايد که از دست خودت دارو بگيرم
اي آنکه داروخانه ات
هر موقع باز است
من ناخوشم
داروي من راز و نياز است
چشمان من ابر است و هي باران مي آيد
اما بگو
کِي مي رود اين درد و کِي درمان مي آيد؟
***
شب بود اما
صبح آمده اين دوروبرها
اين ردپاي روشن اوست
اين بال و پرها
***
لطفت برايم نسخه پيچيد:
يک شيشه شربت، آسمان
يک قرص ِخورشيد
يک استکان ياد خدا بايد بنوشم
معجوني از نور و دعا بايد بنوشم
*عرفان نظر آهاری*
رمضان آمد و آهسته صدا کرد مرا
مستعد سفر شهر خدا کرد مرا
در شگفتم ز کرامات و خطا پوشی او
من خطا کردم و او مهر و وفا کرد مرا
دوستان عزیزم در این ایام مرا از دعای خیرتان فراموش نکنید
تار و پودش از پر فرشته هاست
پهن کرده او دل مرا
در اتاق کوچکی در آسمان خراش آفتاب
برق می زند
قالی قشنگ و نو نوار من
از تلاش آفتاب
شب که می شود؛خدا
روی قالی دلم
راه می رود
ذوق می کنم ؛گریه می کنم
اشک من ستاره می شود
هر ستاره ای به سمت ماه می رود
یک شب حواس من نبود
ریخت روی قالی دلم
شیشه ای مرکب سیاه
سال هاست مانده جای آن
جای لکه های اشتباه
ای خدا به من بگو
لکه های چرک مرده را کجا
خاک می کنند
از میان تاروپود قلب
جای جوهر گناه را چطور
پاک می کنند؟
آه!
آه از این همه گناه و اشتباه
آه نام دیگر تو است
آه بال می زند به سوی تو
کبوتر تو است
قلب من دوباره تند تند می زند
مثل اینکه باز هم خدا
روی قالی دلم قدم گذاشته
در میان رشته های نازک دلم
نقش یک درخت و یک پرنده کاشته
قلب من چقدر قیمتی است
چون که قالی ظریف و دستباف اوست
این پرنده ای که لای تار و پود
آن نشسته است هدهد است
می پرد به سوی قله های قاف دوست
*بانو عرفان نظر آهاری*
برای همه هستند
باید مثل یک تابلوی نقاشی
ساعتها تماشا کرد
عمرشان کوتاه است
یا ازشان سوء استفاده می کند یا
زمینشان میزند
یا درس ساده نبودن بهشان می دهد
در آسمان غزل شاعرانه بال زدم
به شوق دیدنتان پرسه در خیال زدم
در انزوای خودم با تو عالمی دارم
به لطف قول و غزل ؛قید قیل و قال زدم
کتاب حافظم از دست من کلافه شده است
چقدر آمدنت را ......چقدر فال زدم
غرور کاذب مهتاب ناگزیر شکست
همان شبی که برایش تو را مثال زدم
غزال من؛غزلم محو خط و خال تو شد
چه شاعرانه بدون خطا به خال زدم!
به قدر یک مژه بر هم زدن ؛تو را دیدم
تمام حرف دلم را در این مجال زدم
*میلاد منجی عالم بشریت مبارک*