روزی فراموش خواهیم کرد که چه صدمه ای دیده ایم

چرا گریه کرده ایم و چه کسی باعث آن شد سرانجام

متوجه خواهیم شد رمز آزاد بودن انتقام نیست بلکه اینست

که بگذاریم همه چیز شیوه خود و در زمان خود معلوم گردد

در نهایت آنچه که مهم است نه فصل اول،بلکه فصل آخر زندگیمان است

که نشان می دهد مسیر را چگونه پیموده ایم.

پس همواره بخندید،ببخشید،اعتقاد داشته باشید و عشق بورزید.


دیروز که دلم از مادر بودنم گرفته بود و نیاز به شانه های گرم مادرم داشتم که به درد دلم گوش بده 

مادری که هر وقت دلم میگیره با تصویر مهربانیش حرفهایم را میزنم ناگهان در ذهنم تصور کردم اگر روزی 

من نباشم آیا فرزندانم هم با تصویر من با یاد من حرف می زنند؟؟؟؟؟؟ به هیچ نتیجه ای نرسیدم ...اما 

شب خواب مادر مهربانم را دیدم فقط گفت مادر انقدر خودت رو اذیت نکن میدونی فردا اول ذی الحجه است

صبح که بیدار شدم چقدر خوشحال بودم یادم افتاد همیشه ماه ذی الحجه نماز ده روز اول ذی الحجه را با هم 

می خوندیم ..و واعدنا موسی ثلاثین لیله  .....یادش به خیر ............تورو خدا قدر مامانهای عزیزتون رو بدونید

این زیباترین و مهربانترین موجودات هستی 

راز

پرده اندکی کنار رفت و هزار راز روی زمین ریخت

رازی به اسم درخت،رازی به اسم پرنده،رازی به اسم انسان

رازی به اسم هرچه می دانی

وباز پرده فرا آمد و فرو افتاد و آدمی این سوی پرده ماند با بهتی عظیم به نام زندگی

که هر سنگ ریزه اش به رازی آغشته بود و از هر لحظه ای رازی می چکید

در این سوی رازناک پرده،آدمیان سه دسته شدند

گروهی گفتند:هرگز رازی نبود،هرگز رازی نیست و رازها را نادیده انگاشتند و پشت به راز و زندگی زیستند

خدا نام آنها را گمشدگان گذاشت.

وگروهی دیگر گفتند:رازی هست ،اما عقل و توان نیز هست ما رازها را می گشاییم 

ومغرورانه رفتند تا گره راز و زندگی را بگشایند.

خدا گفت :توفیق با شما باد به پاس تلاشتان پاداش خواهید گرفت .

اما بترسید که در گشودن همان راز نخستین وا بمانید.

وگروه سوم اما،سرمایه ای جز حیرت نداشتند و گفتند :در پس هر راز،رازی است

و در دل هر راز ،رازی،جهان راز است و تو رازی و ما راز ،تو بگو که چه باید کرد و چگونه باید رفت

خدا گفت :نام شما را مومن می گذارم ،خودشما را راه خواهم برد دستتان را به من بدهید

آنها دستشان را به خدا دادند و خدا آنان را از لابه لای رازها عبور داد و در هر عبوری رازی گشوده شد

و روزی فرشته ای در دفتر خود نوشت زندگی به پایان رسید

ونام گروه نخست از دفتر آدمیان خط خورد.گروه دوم در گشودن راز اولین ماندند.

وتنها آنان که دست در دست خدا دادند از هستی رازناک به سلامت گذشتند


مگو هرگز

سپیده که سر بزند

دراین بیشه زار خزان زده

شاید گلی بروید

مانند گلی که در بهار روییده

پس به نام زندگی

هرگز مگو هرگز

خوشا صحبت دوستی که در کنارش نه مجبوری که

اندیشه های خود را بسنجی و نه گفته ها را در ترازو نهی

بلکه بی خیال هر چه می اندیشی بر زبان می آوری

و کاه و گندم را در کف او می نهی و بی گمان دانی که او 

آن کاه و گندم را غربال خواهد کرد ،دانه شایسته را به کار خواهد گرفت

و کاه را با نفس مهربانی به باد خواهد سپرد

تو تویی و هیچ وقت ما نمی شوی

مثل نامه اي ولي
توي هيچ پاکتي 
جا نمي شوي
**
جعبه جواهري
قفل نيستي ولي
وا نمي شوي
**
مثل ميوه خواستم بچينمت
ميوه نيستي ستاره اي
از درخت آسمان جدا نمي شوي
**
من تلاش مي کنم بگيرمت
طعمه مي شوم ولي
تو نهنگ مي شوي
مثل کرم کوچکي مرا
تند و تيز مي خوري
تور مي شوم
ماهي زرنگ حوض مي شوي
ليز مي خوري
***
آفتاب را نمي شود
توي کيسه اي
جمع کرد و برد
*
ابر را نمي شود
مثل کهنه اي
توي مشت خود فشرد
آفتاب
توي آسمان
آفتاب مي شود
ابرهم بدون آسمان فقط
چند قطره آب مي شود
***
پس تو ابر باش و آفتاب
قول مي دهم که آسمان شوم
يک کمي ستاره روي صورتم بپاش
سعي مي کنم شبيه کهکشان شوم
***
شکل نوري و شبيه باد
توي هيچ چيز جا نمي شوي
تو کنار من کنار او ولي
تو تويي و هيچ وقت
ما نمي شوي
عرفان نظرآهاري

امام رضا

همیشه از حرمت، بوی سیب می آید
صدای بال ملائک، عجیب می آید!

سلام! ضامن آهو، دلِ شکستهِ ی من
به پای بوس نگاهت، غریب می آید

طلای گنبد تو، وعده گاه کفترهاست.
کبوتر دل من، بی شکیب می آید

برات گشته به قلبم مُراد خواهی داد
چرا که ناله «امّن یُجیب» می آید ...


 

چقدر دلم هوای حرمت را کرده آقای من